یه نارو.یه بی کس.
می رود تا گل بنفش خار کنار خیابان را ببوید.
و قلبی که او را دوست دارد و او هم می خواهدش اما . . .
اما گرفته دلش از هر چه بوی عشق است و کشته آنچه که گویند احساس.
یا فاطمه، بیدارش می کنی.او نیز زهراست.
آینه را نمی یابد و خود را نیز.
یا فاطمه، اینجا دلی مرده ست.
و عشقش شده سطرهایی که روانند روی سیم های دایال آپ.
دیگر بوی پر شاپرک را نمی فهمد.
یا فاطمه،می بینی او را. او نمی خواهد فرار، عشقش باشد.
ماندن را یادش می دهی؟
یا فاطمه دخت نبی.


اردیبهشت 1387